
توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن
شعر:اردلان سرفراز

این پاییز که به پاییز نرفته است.نیامده بوی زمستان میدهد.دلهره را نمی بینی چگونه چنگ میکشد به ساقه خشکیده درختان پیر؟
نخستین روز پاییزم پیوند خورد به آن حلقه ی خوش رنگ و لعابی که در انگشتت خدایی میکرد.نخستین روز پاییزم را دوست میدارم که تو لبخند میزدی،مدام و آسوده و من بیقرار لبخندهای تو میشدم. من از پاییز، درختان تازه بالغ پرجنب وجوشی به خاطردارم که مست و واله شادباش میکنند خاطره ای را.
نگو که پاییز هم پاییزهای قدیم..پاییزهایی که بوی مدرسه میدادو دفترکاهی و جعبه ی شش تایی مدادرنگی. نگو که پاییزهای جوانی ام،بوی زمستانهای نامهربان پیرمردخمیده قامت تاابدتنها را گرفته. نگو که دیگر خبری از عاشقانه های پاییزی نیست،خبری از دل دل کردن های ناشکیب،غروبهای پاییزی نیست.نگو که قرار است تاهمیشه زمستان..تاهمیشه دستهای پیوندخورده به جیب ها،تاهمیشه صورت های پنهان در پس شال گردنها،تاهمیشه سلام های یخ زده ی بی جواب، تا همیشه شانه های بی تفاوت،تا همیشه آدم برفی های عریان بی قواره..نگو که پاییز هم از دنیای من پرکشید،نگو،این یکی را نگو..
گفتی از گامهای بلند حذر کن،مال تو نیستند،گفتم:چشم. گفتی دیوار بکش حیاط خانه ات را،گفتم:چشم. گفتی مبادا حتی یک گل،باغچه ی خانه ات ویران باد گفتم:چشم. گفتی سکوت کن گفتم:چشم. گفتی نخند گفتم:چشم. گفتی زمستانت ماتم زده،بهارت خسته،تابستانت مضطرت،گفتم:چشم. گفتی چشم هایت را دریغ کن،گفتم:چشم. گفتی پاییزت...نه،نگو...نگو
دست ازسرمن و این پاییز بردار،بگذار من بمانم وبرگ ریزان خاطراتم و سال های دور.قول میدهم با نیشتر خاطره ها،ذره ذره از خود بکاهم آنقدر که تورا خوش آید.قول میدهم بیش از آنکه گمان کنی خود را آزاردهم.قول میدهم بخندی...بخند.
من زمستان رابه شکرانه ی غروبهای شیدای پاییزی زندگی میکنم.این پاییز را اما از من دریغ مکن،این پاییز را که پیوند خورده به لبخند،و چشم های مضظرب من و دستان بیهوده ام و حلقه ای طلایی که در انگشت تو خدایی میکرد..


خداحافظ همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خدا حافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاهام
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ…همین حالا
خدمت دوستان عرض کنم که مدتی نیستم،امابرخواهم گشت.
اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان بازگرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسبهای چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب رابابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد وچاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش میشد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن


داگویل آخرین ساخته (لارس فن تیر) کارگردان شهیر دانمارکی بابازی خارق العاده نیکول کیدمن فیلمی سراسر فضاساری به معنای خاص خود است.منظور از فضاسازی خاص،ساختار نامتعارف فیلم با تمهیداتی دیگرگونه است.داگویل فیلمی است که در آن سینما-تاتر ومعماری هریک به شکلی در خدمت فضاسازی به کارگرفته شده اند.فیلم از همان نمای آغازین نمایش پلان یک شهر که دوربین عمود برآن پایین آمده ووضعیت افقی قرار میگیرد تا تماشاگر را غافلگیر کند.
داستان فیلم از آنجا آغاز میشود که دختری(نیکول کیدمن) در حال فرار از دست تعدادی گنگستر که به شهرداگویل پناه می آورد. پسری از اهالی شهر او را مخفی میکند و ازسایر ِ اهالی میخواهد که به او کمک کنند . آنها هم قبول میکنند و او را مخفی میکنند و در عوض دختر هم برای آنها کار میکند . با گذشت زمان ، اهالی داگویل متوجه میشوند که پنهان کردن دختر ریسک بزرگی است و فضا را برای او سخت تر میکنند و کار بیشتری از او میکشند بی توجه به اینکه دخترشاید روزی بتواند تلافی کند.
فيلم تنها يك لوكيشن دارد و خانهها و خيابانها با خطوط سفيد مشخص شدهاند و فيلمبرداري در اغلب سكانسها دستي و روي شانه است. اين كه صحنههاي فيلم شبيه تئاتر است و ديوار و پنجره انتزاعي هستند و ديده نمی شوند چه دليلي دارد؟ قطعاً فون تريه قصد نداشته يك تلهتئاتر يا به عبارتي سينماتئاتر توليد كند. اين كار از روي عمد و به درستي انجام شده است. فونتريه ميخواهد بيننده در جاي خدا نشسته باشد و از چشم يك الهه به وقايع بنگرد و تحليل بكند.مثلا اگر کسی درفیلم قصد ورود به خانه ای را داشته باشد به در میکوبد،به دری که وجود ندارد در حالی که صدای ضربه زدن به در را میشنویم.حتی سگ موجود در شهر که تاصحنه پایانی تنها صدای پارس کردنش به گوش میرسد نیز روی کف خیابان نقاشی شده است.
داگویل تنها در مورد یک شهر کوچک نیست بلکه در مورد کل جامعه بشری است. کریس(نیکول کیدمن) نماد طبقات پایین جامعه و انسان هایی است که قلب های پاک دارند و از فداکاری و کمک به دیگران هراسی ندارند. مردم شهر نماد طبقات متوسط ویا حتی بالای جامعه هستند که تنها به خود و زندگی شان (یا منافع ملی خودشان) می اندیشند و دور خود دیوارهای فرضی کشیده اند. این دسته با سگی خود انسان ها بی پناه مثل کریس را استعمار می کنند و فکر می کنند آدم های ضعیف برای خدمت به آنها خلق شده اند و با رفتار های خود آنقدر به آنها فشار می آورند تا آنها به سگ هایی درنده تبدیل کنند. این فیلم به ظالمان هشدار می دهد که اگر روی قدرت به دست این افراد بیافتد انتقام آنها سخت خواهد بود و این سگ ها که خود تربیت کرده اند به جان آنها خواهند افتاد..
و چه زیبا و با معناست سکانس پایانی فیلم که می بینیم آدم های شر روی زمین افتاده اند و تبدیل به خط هایی فرضی تبدیل شده اند و سگ شهر که فقط یک نقاشی روی زمین بود تبدیل به یک سگ واقعی شده و بالای سر جنازه ها زوزه میکشد.
داگویل فیلمی بسیار زیباست که فون تریه روی ثانیه، ثانیه آن کار کرده به طوری که مثلا در آخر فیلم ما متوجه می شویم چرا اسم فیلم Dogville است: ((روستای سگ))
وای به روزی که انسانیت بمیرد و سگ ها جای انسان ها را بگیرند.




رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قلوبنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ
ترجمه فارسی :
بارالها ، دل هاي ما را به باطل ميل مده پس از آنكه به حق هدایت فرمودي ، و به ما از لطف خويش اجر كامل عطا فرما كه همانا تويي بخشنده بي عوض و منت .
إِنَّهُ كَانَ فَرِيقٌ مِّنْ عِبَادِي يَقُولُونَ ربنا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ
ترجمه فارسي:
زيرا شماييد كه چون طايفه اي از بندگان صالح من روي به من آورده و عرض مي كردند بارالها ما به تو ايمان آورديم ، تو از گناهان ما درگذر و در حق ما لطف و مهربانی فرما كه تو بهترين مهربانان هستي .
إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رحمه وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا
وَلَمَّا بَرَزُواْ لِجَالُوتَ وَجُنُودِهِ قَالُواْ رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صبرا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ
ترجمه فارسي :
چون آنها در ميدان مبارزه جالوت و لشكريان او آمدند از خدا خواستند كه بار پروردگارا به ما صبر و استواري بخش و ما را ثابت قدم دار و ما را بر شكست كافران یاری فرما.
و اما مناجاتي كه استاد شجريان در مثنوي افشاري مي خوانند . اين قطعه با اشعار محمدجلال الدين( مولانا ) و از مثنوي معنوي مي باشد .
اين دهــان بستي دهــاني باز شـــد
كـو خـورندهي لــقمـه هاي راز شـــد
لــب فـروبــند از طـعـام و از شـــــــراب
ســـوي خوان آسـمــاني كن شـــتاب
گـر تــو اين انبان ز نـان خــالي كـــني
پـر زگـــوهــــر هـــاي اجــــلالي كـــني
طــفل جـان از شـير شــيطان بــاز كن
بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلك انـــباز كــن
چند خوردي چرب و شيرين از طـعــام
امـــتحـــان كــن چـــند روزي با صــيام
چــند شــب ها خواب را گشتي اسير
يــك شـــبي بــيدار شــو دولـــت بـگير

روزی یک تیم قایقرانی در ایران بود ، تیم ایران وژاپن برای برگزاری مسابقات سالیانه به توافق رسیدند.
هر تیم شامل هشت نفر بود .هر دو تیم برای رسیدن به بهترین نتیجه بشدت تلاش کرده بودند .در روز مسابقه هر دو تیم در شرایط مساوی مسابقه را شروع کردند و تیم ژاپن با اختلاف یک مایل برنده شد .
حال و هوای تیم ایران خیلی سرد و بهت زده بود مدیریت ارشد تصمیم گرفت برنده مسابقات سال آینده باشد به همین دلیل یک تیم تحلیل گر برای بررسی اوضاع و ارائه راهکار و راه حل مناسب به خدمت گرفت .بعد از تحلیل های مختلف تیم تحلیل گر کشف کرد که ژاپنی ها هفت پاروزن و یک کاپیتان داشته اند .در حالی که تیم ایران یک پاروزن و هفت کاپیتان داشته است .با رسیدن به این نتیجه حیاتی مدیریت رویکرد حکیمانه دیگری را پیش گرفت : آنها تیم مشاوری برای ساختار دهی مجدد تیم ایران به خدمت گرفتند .بعد از چند ماه تیم مشاوران به این نتیجه رسیدند که تیم ایران دارای کاپیتانهای زیاد و پاروزنهای کم بوده است بر اساس این تحلیل یک راه حل نیز ارائه شد ساختار تیم ایران باید تغییر کند در نتیجه باید چهار کاپیتان توی تیم داشته باشیم که توسط دو مدیر هدایت شوند .ضمناً به یک مدیر ارشد و یک پاروزن هم نیاز است .همچنین پیشنهاد شد که محیط کار پاروزن تیم تغییر کرده و به یک محیط رقابتی تبدیل شود .
سال بعد ژاپنی ها با اختلاف دو مایل برنده شدند .
تیم ایران بلافاصله پاروزن تیم را بدلیل عدم کفایت و عملکرد نامناسب از کار برکنار کرد.اما به مدیریت به خاطرانگیزه های زیادی که در فاز آماده سازی در تیم ایجاد کرده بود پاداش و امتیازات لازم پرداخت شد .
شرکت مشاور یک تحلیل گر دیگر ارائه کردکه نشان می داد:
1-استراتژی اتخاذ شده مناسب بوده
٢-انگیزه لازم داده شده
3-اما ابزار مورد استفاده باید بهبود یابد .
در حال حاضرتیم ایران در حال طراحی یک قایق جدید است .

فیلم پرسپولیس ساخته مشترک مرجانه ساتراپي کارگردان ایرانی الاصل و وینسنت پارونود فیلمی از کشور فرانسه نامزد دریافت نخل از جشنواره فیلم کن ۲۰۰۸ بود.این فیلم رامیتوان به عنوان نماينده اين كشور در اين دوره از رقابتها در بخش فیلم های ضد انگلیسی معرفي كرد.
اين فيلم که از همان ابتدا مخالفت و اعتراض مسوولان سينمايي ايران را به همراه داشت چندی قبل موفق شده بود که جايزه ويژه هيئت داوران را در جشنواره فیلم کن به خود اختصاص دهد .
اما آنچه که می خواهم در اینجا به آن اشاره کنم ، اشاره به لقبی است که مسوولان سینمایی ایران و خبرگزاری های رسمی ایران به این فیلم می دهند که آن فیلم (ضدایرانی) است و در طی ماههای اخیر تریبون های رسمی کشور تلاش زیادی کرده اند که (پرسپولیس)را به فیلم ( سیصد ) سنجاق کرده و این فیلم را همچون سیصد ، فیلمی ضد ایرانی که به هویت ایرانی ها اهانت می کند نشان دهند.اما آیا حقیقتا(پرسپولیس) فیلمی ضد ایرانی است یا ضد ... !
به جرات می توان گفت که نگاه و سخن فیلم پرسپولیس هیچ شباهتی به فیلم سیصد ندارد .سیصد فیلمی تخیلی است که با هزینه ای چند ده میلیون دلاری و با تحریف تاریخ اساطیری ایران باستان ، ایرانیان و نیاکان ما را انسانهای وحشی نمایش می دهد اما " پرسپولیس " فیلمی انیمیشن است که بر مبنای یک رمان گرافیکی از زندگی و تجربیات مرجانه ساتراپی از زندگی در سالهای اول انقلاب در ایران ساخته شده است .

پرسپولیس در واقع وام گرفتن بی پروای ساتراپی از زندگی شخصی خودش در ایران است . فیلم پرسپولیس برگرفته از رمانی به همین نام نوشته مرجان ساتراپی است که یک مجموعه رمان گرافیکی چهار جلدی است که خاطرات تلخ دوران کودکی دختری در سالهای اول انقلاب روایت می کند . دختری که شاید می خوسته است که کمی متفاوت زندگی کند . پرسپولیس روایت کننده تاوان تلخی است که از اجبار های ترسناک جامعه و از هر طرف به او در آن سالها تحمیل می شده است . مرجانه ساتراپی به واقع تصویری از خود و بسیاری از هم نسلانش را به سادگی و شفافیت نقاشی های کتابش روایت می کند .اما جالب است که یکی از خبرگزاریهای رسمی ایران معتقد است مرجانه ساتراپي در كنار همكار فرانسوي خود ويسنت پارونود فضاي پس از انقلاب را فضايي خفقانآور و بدور از هرگونه شعور و منطقي ترسيم نموده است . حال این که آیا این تصویر سازی غیر واقعی بوده است و یا روایتی از رنجها و بغض در گلو مانده ی بسیاری از دختران و هم نسلان مرجانه ساتراپی در آن سالها است را باید به آنهایی سپرد که انیمیشن او را دیده اند و با بسیاری از صحنه های آن گریسته اند .
در پایان باید گفت در نسخه فرانسویزبان (پرسپولیس) بازیگرانی چون شیارا ماسترویانی و کاترین دونوو به جای شخصیتها صحبت کرده اند و در دوبله انگلیسی شان پن ، جینا رولندز و ایگی پاپ به این دو بازیگر پیوستهاند و تی یری فرومو، مدیر هنری جشنواره فیلم کن و ماگارت منگاز رئیس یونیفرانس از جمله اعضا کمیتهای هستند که "پرسپولیس" را به عنوان نماینده فرانسه به آکادمی علوم و هنرهای سینمایی معرفی کردهاند.
نمی دانم که باید از معرفی و موفقیت فیلم در اسکار شادمان بود و یا از اینکه در چنین شرایطی باز هم تصویر سیاهی از ایران در اسکار به نمایش در آید نگران بود ، اما این را می دانم که(پرسپولیس) ممکن است فیلم ضد.... باشد اما فیلم ضد ایرانی هرگز نیست .


دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر میشود وهرچه بیشتر ترا میشناسم
پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار میگردد
در قلب خود احساس میکنم که ناچار باید
از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که
شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهایی که اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند ومیدانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد
اگر زندگی ماسر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پریشانی وبدبختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خودرا
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تو است این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو میخواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب مینویسم و چقدر تاسف میخورم اگر
باز هم در صدد دوستی بامن باشی با نهایت نفرت از تو میخواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمیتوان گفت که دارای
لطف و حرارت میباشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو بشدت متنفر هستم و نمیتوانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم..
دوست خوبم(اگر میخواهی بدانی رازاین نامه چه بوده،نامه را یکبار دیگه یک خط درمیان بخوان)



امان از راه بی عـابــر
امان از شهر بی شاعـر
امان از روز بـی روزن
امان از اینهمه رهـــزن
امان از بـاد بــی بــاده
امان از ســـرو افـتـاده
امان از تـیغ بـی دردان
به جای بوسه بر گردن
امان از سایه ی بی سر
بـــر این درگــاه دردآور
امان از نـاتــمـام تـــــو
امان از نـاتــمــام مـــن
امان از روز بی رویا
امان از شام مرگ آوا
امان از جای صد دشنه
مـیان چــین پــیــراهـــن
امان از شعله ی آخـر
هـجوم باد و خاکـستر
که از پروانه ی پرپر
اجاق شب نشد روشن
ببار ای خــوب ِ دیروزی
بر این بازار خودسوزی
که این غمخانه ی بی می
نــدارد آب ِ مــرد افـکـــن
برقـصانم غزل بانو
بـچـرخـانم غزل بانو
میان گـفـتن و خـفـتـن
میان مـاندن و رفـتـن ! ...
شعراز:شهیار قنبری



سلام.نمیدونم چقدر فیلم میبینید. چقدر میانهشما با سینما خوب است؟ چقدر شده با یک فیلم تکان بخورید، اشک بریزید، از آن یاد بگیری یا بخندی؟ اگر سینما را دوست داشتهباشی، فیلمی از جوزپه تورناتوره، محصول ایتالیا و در سال ۱۹۸۸، رویاییترین روایتی است که از سینما خواهی دید.
سالواتوره دیویتا(ژاکوس پرین) کارگردان مشهور و موفقی در سنین میانهسالی است و در رم زندگی میکند. مادرش(پاپلا ماگیو) با او تماس میگیرد که پس از ۳۰ سال، باز به روستای کوچکش بازگردد، زیرا آلفردو(فیلیپ نوآره) مرده است. و این خبر، بهانهای میشود تا ذهن سالواتوره به اواخر دههی ۴۰ برگردد. کودکی، آلفردوی آپاراتچی سینما، مردم، مادرش، سینما و عشقش…
(سینما پارادیزو) حکایت زیبای همزیستی سینما و مردم است. شبهای طولانی که مردم وقت زندگی را داشتند و آنقدر وقت داشتند که (اوقات فراغتی) واقعی برایشان وجود داشتهباشد و بعد، تمام آن وقت اضافه را در سینما پر کنند. تمام رویاهایشان در دیدن وصال عشاق فیلم،خلاصه میشد و رویای عشق بازیگران، دلهایشان را روشن میکرد. سینما چنان تاثیری در زندگیشان داشت که عاشق شدنشان، عشقورزیشان، آزار و اذیتهای سادهشان و شادیهایشان را در آنجا بدست میآوردند. روزهایی که فیلمهای صدا دار به نمایش در میآمدند اما مردم هنوز با فیلمهای صامت چارلی چاپلین قهقهه میزنند. روزهایی که قبل از نمایش فیلم، یک گزارش مفصل دربارهی جنگ را تماشا میکردند. روزهایی که سینما دم میکرد، یخ میبست و فیلمها آتش میگرفتند.
البته، فیلم سینما پارادیزو پیامهای خوبی چون نفی سانسوردارد. به یاد بیاورید به مضحکه گرفتن پدر روحانی که فیلم را برایش نمایش میدادند و او زنگولهاش را با هر صحنهی بوسهی قهرمانان فیلم تکان میداد تا آلفردو، آن قسمت نگاتیو را ببرد و در برشی زیبا، یکی از همین دفعات به صدا در آوردن زنگ و صدای ناقوس کلیسا یکی میشود.این فیلم در به نمایش در آوردن عشق و نوستالژی بسیار موفق عمل میکند. داستان تلخ و سوزناک سالواتوره و النا، بسیار اشکانگیز است و سینما،در رگ و نبض عشق آنان جریان دارد.
جوزپه تورتانوره ی بزرگ، شاهکاری به تمام معنا ساخته که هرگاه بخواهیم از نفس سینما سخن بگوییم،نام فیلم او را به عنوان مثالی شاخص ذکر کنیم. او در فیلمی نزدیک به سه ساعت، شخصیتها را با دقت و حوصله میپرورد و در یکسوم پایانی فیلم، ضربههای اساسی را به بیننده وارد میکند. بازیها، واقعاً دیدنی است. خدا میداند که سالواتورهی کوچک، چقدر با کارهایش بیننده را میخنداند، چقدر بیننده دلش به حال فقر و نجابت مادر جوان و بیوهاش میسوزد، چقدر عشق سالواتوره و النا را دوست دارد و چقدر با سالواتورهی میانسال همدرد میشود. تازه، به همه ی اینها شخصیت دوستداشتنی آلفردو را هم باید اضافه کرد. اما این فیلم اگر عنصری غیر از همهی اینها را در خود نداشت، امروز اینقدر به یاد ماندنی نمیشد. (انیوموریکونه)موسیقیای برای فیلم ساخته که کمترین توصیفش، شاهکار است. خود من، عاشق آن موسیقی سکانس آخر فیلمم.
انتخاب زیباترین صحنهی فیلم واقعاً سخت است، اما عشاق سینما براین عقیده هستند که سکانس پایانی فیلم بسیار زیباست. من کسی را سراغ ندارم که آن سکانس را ببیند و همراه سالواتوره همزمان اشک نریزد و لبخند نزند و همینجاست که تمام احساس شگفتی سالواتوره از هدیهی آخر آلفردو، دیگر ورای آن میشود که با کلام بیان شود و تنها زبان موسیقی موریکونه را میطلبد. سکانس آخر فیلم، هدیهی سینمای پیر با بیش از صد سال قدمت است و جان کلام آن چیزی است که سینما بخاطرش خلق شد. سینما، از همان فیلم(ورود قطار به ایستگاه) برادران لومیر، تا فیلمهای صامت، سیاهوسفید و رنگی، فقط تلاش کرده عشق را به بیننده القا کند. این سکانس پایانی، چنان تاثیرگذار بود که (محسن مخملباف) در سکانس پایانی (ناصرالدین شاه، آکتور سینما) مشخصاً به آن ادای دین کرد، اما با وجود محدودیتها، کمی متفاوتتر اما کاملاً مشخص.
باید (سینما پارادیزو) را دید. دوباره، چند باره. باید عاشق سینما شد، حداقل یکبار دیگر. سینما، آنجوری که (سینما پارادیزو)نشان میدهد مقدس است، واقعاً بهشت است، خود عشق است.امیدواری است، پس؛ به افتخار عشق، زندهباد سینما..

ناامیدی بهتر از تسلیم شدن است.(نیچه)
فکر میکردیم خیلی پوست کلفتیم،چیزی شبیه بیژامه پوش های کرگدن نامه ی میر فتاح،اما وقتی فیلم این دو دهه و نیم از زندگیمان رو review کنیم میبینیم قوی تر از آن موجودی هستیم که اول این نوشته فکر میکردیم.تا دلتان بخواهد شکست خورده ایم،چندبرابر بردهای زندگیمان،در طرح ها و رنگ های متفاوت،به قول فوتبالی ها در نیمه دوم جدول زندگی هستیم.اما این لبخند لعنتی انگار روی صورتمان نقاشی شده و پاک نمی شود.علی الخصوص اینبار که مطمئنیم نباخته ایم و ما را بازانده اند.
وقتی این بار می بینیم محمدخاتمی،محمدرضاشجریان،عزت اله انتظامی،مجیدمجیدی،علی کریمی،جوادنکونام،بیت امام خمینی،فرزندان شهیدبهشتی،محسن مخملباف،خانواده های شهید رجایی،همت،باکری،وهزاران تن از اساتید دانشگاه و بیش از بیست میلیون آدم بازنده شده اند لبخندمان تبدیل به (قه قه)میشود.و بیخودی به مردم علامت ۷ (وی)نشان میدهیم.شبیه میل گیبسون در(شجاع دل) یا توماس مور در(مردی برای تمام فصول)یا همین محمدمصدق خودمان در دادگاه نظامی، آنها هم علامت"۷"نشان میدادند.حالا وقتی یاد بچه هایی که یکماه پیش باهم جرو بحث میکردیم و امروز نمیدانیم چشم بسته در کدام سوراخ قانونی جواب پس میدهند می افتیم بازهم لبخند میزنیم.
درآخر درود میگوییم بر ادیسون چون برق را اختراع کردتا چشمانمان به دیدن هم روشن شود و وقتی در بیابانهای سرد و تاریک ناامیدانه قدم میزنیم با دیدن لامپی که در دوردست چشمک میزند و من رابه ماشدن میخواند تسلیم نشویم حتی اگر ناامیدباشیم.
پی نوشت:میگویند ادیسون برای کشف برق بیش از هزار بارشکست خورده است اما هرگر تسلیم نشده است.

دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟
استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم.
دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول ميكنم در غير اينصورت از شما ميخواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد.
استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟
استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد.
و شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست.
همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست.واين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقي!

ای خداوند!
به علمای ما مسؤولیت
و به عوام ما علم و به دینداران ما دین
و به مؤمنان ما روشنایی
و به روشنفكران ما ایمان
و به متعصبین ما فهم
و به فهمیدگان ما تعصب
و به زنان ما شعور
و به مردان ما شرف
و به پیران ما آگاهی
و به جوانان ما اصالت و به اساتید ما عقیده
و به دانشجویان ما نیز عقیده و به خفتگان ما بیداری
و به بیداران ما اراده و به نشستگان ما قیام
و به خاموشان ما فریاد و به نویسندگان ما تعهد
و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور
و به محققان ما هدف و به مبلغان ما حقیقت
و به حسودان ما شكاف و به خودبینان ما انصاف
و به فحاشان ما ادب و به فرقههای ما وحدت
و به مردم ما خودآگاهی
و به همهی ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداكاری و شایستگی نجات و عزت ببخش..


سلام.با توجه به میلی بودن رسانه ما و نه ملی بودن آن دیگر رمقی برای کسی نمی مونه که تلویزیون ببینه.این رو در مناظره دیشبم میشد به وضوح دید.من خودم غیر از فوتبال و برنامه نود نباشه چیزی از تلویزیون نمی بینم.چون به شدت با سانسور مخالفم. داشتم مجلات اینترنتی رو میخوندم که به مطلب جالبی برخوردم.دیدگاه استاد کیمیایی درمورد میلی نبودن تلویزیون که خود روزگاری مسئولیت شبکه۲روبعهده داشته.با هم میخونیم:
در صفحه هنر و ادبیات روز پنجشنبه 18 تیرماه ۵۸روزنامه اطلاعات گزارشی از دیدار با مسعود كیمیایی سرپرست وقت شبكه دوم تلویزیون و سینماگر بنام ایرانی منتشر شده است. این گزارش با این جملات به نقل از كیمیایی آغاز میشود: «تلویزیون باید مرهم باشد، معنی جمهوری كند، معنی سیاست كند، معنی مجلس كند، معنی عقیده كند، معنی زندگی كند، معنی هنر كند، معنی نماز كند و...» كیمیایی در این گفتوگو با اشاره به رسالت خویش گفته است: «دنیا اگر یك فیلمساز متوسط هم نداشته باشد، اتفاقی نخواهد افتاد. من باید بدهكاریام را به انقلاب بپردازم... در این برش زمانی یك هنرمند اگر منتظر بماند تا ارزشهای بعد از انقلاب را دریابد و بعد بخواهد كه ارزش و مقام هنریاش را از دست ندهد، فرصطلبی كرده است. ... نق زدن كار هنرمند عادت كرده به اختناق است. در حالی كه حالا زمان ساخت است و باید هرچه زودتر اندیشه را به كار گرفت. نباید اجازه داد تلویزیون راه را برای هنرمند معتقد به این انقلاب سد کند. وقتی ابعاد این انقلاب شناخته شد بیحركتی هنرمند یك «جرم» است.»
